کلا حال ندارم

کلا داغونم

این یک هفته به اندازه یک ماه گذشت، اون هم بدون تعطیلی و استراحت.

محسن ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()    +

دکتر ابراهیم یزدی درگذشت؟!

ایمیلی دریافت کردم به این محتوا که بسیار ناراحت کننده است. نمی دانم خبر راست است یا نه:

 

براساس اخیار رسیده متاسفانه مبارز بزرگ و همراه همیشگی جنبش سبز، دکتر ابراهیم یزدی، امروز به دیار حق شتافت. پیش از این، آخرین بار که دکتر یزدی را به بیمارستان آورده بودند حالش بسیار وخیم بود. پزشکان بیمارستان به مامورانی که او را به بیمارستان منتقل کرده بودند گفته بودند که دیگر امیدی به نجات او نیست. علیرغم تلاش بسیار گروه های حقوق بشری، جمهوری اسلامی اجازه مرخصی به این فعال با سابقه سیاسی را نداد و ایشان دربند اسارت درگذشت. ابراهیم یزدی (زاده مهر ماه ۱۳۱۰ در قزوین) دبیرکل نهضت آزادی ایران از سال ۱۳۷۳ تاکنون است. او عضو شورای انقلاب، وزیر امور خارجهٔ ایران در دولت موقت بازرگان و اولین سرپرست مؤسسه کیهان بود ابراهیم یزدی در مهر ماه سال ۱۳۱۰ در یک خانواده مذهبی متوسط در قزوین به دنیا آمد؛ در سال ۱۳۱۶ همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و در خیابان ری پرورش یافت. «دکتر یزدی متأهل و صاحب دو پسر و چهار دختر است. همسر وی آذربایجانی‌تبار و فرزند مرحوم میرزاباقر طلیعه‌است که از آزادیخواهان برجسته صدر مشروطیت و از قضات خوشنام دادگستری بود

محسن ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

مشکل مردم را مشکل خودمان بدانیم و حل کنیم

نمی خواهم یک بحث مفصل سیاسی راه بیاندازم که وظیفه مسئولان چیست و چرا چگونه عمل می کنند. داستان خیلی پیش پا افتاده تر از این حرف هاست.

خلاصه خبر این است:

اهالی روستایی به نام "گاودانه علیرضا" در منطقه ای دورافتاده از استان کهگیلویه و بویراحمد مدتهاست مجبورند برای دسترسی به جاده و انجام کارهای روزمره از رودخانه عریضی به نام مارون عبور کنند. در این میان تنها راه ارتباطی آنها با دنیای خارج از روستا، وسیله ای به نام گرگر (جره) است.

اما نشستن بر روی این تله کابین دستی و رفتن تا آن طرف رودخانه باعث قطع انگشتان دست روستاییان گاودانه شده است. چون شیب تند رودخانه و دخالت دست در گذر این وسیله به طرف دیگر رودخانه موجب می شود تا انگشتان دست به زیر چرخهای آن گیر کرده و قطع شود. 

 

حالا مسئولین دارند توی سر خودشان می زنند که چکار کنند. طبعا از تکذیب شروع می کنند و بعد به سراغ بی اهمیت کردن موضوع می روند. بعد مشکل اعتبار را مطرح می کنند و الی آخر...

اما ما چه بکنیم؟ من خیلی سریع چند راه حل که به ذهنم می رسد را ارائه می دهم. شاید دیگران هم فکری داشتند و شاید اتفاقی افتاد. نکته اینجاست که با غر زدن هیچ اتفاقی در مملکت نمی افتد.

1. چند مهندس مکانیک و عمران بروند به روستای گاودانه و سعی کنند همین سیستم ساده ولی خطرناک گرگر را امن تر کنند. با توجه به عکسهایی که من دیدم (اینجا) اولین اقدامات باید اینها باشد

پایه ها، پله ها و ستونهای گرگر محکم شود.

ارتفاع دستگاه با توجه به سطح طغیان زمستانی آب تنظیم شود

شیب زمین در طول کابل خنثی شود

یک ترمز کاملا مکانیکی برای دستگاه تعبیه شود

این اقدامات حدود دو سه هفته طول می کشد و حد اکثر ده میلیون تومان هزینه دارد (شش یا هفت میلیون تومان کارهای عمرانی و دو سه میلیون تومان تعمیرات مکانیکی دستگاه)

 

2.  نصب پل شناور

با سرعت ایرانی حدود چند ماه طول می کشد و لذا برای عید نوروز قابل استفاده است. هزینه اش هم حدود بیست الی سی میلیون تومان خواهد بود. ولی نیازمند تسطیح دو طرف رودخانه است.

 

تصور کنید که ماشین تان خراب شده باشد. خوب در اسرع وقت به تعمیرگاه می روید. ولی اگر ماشین همسایه یا همکارتان باشد، فقط می گویید خوب برو تعمیرگاه. من متخصص نیستم. ولی می دانم که اگر مشکل مردم را مشکل خودم بدانم، به جای غر زدن به رفع آن می پردازم.من استراتژی خاصی که فکر کنم جواب خواهد داد برای حل مشکلات خرد و کلان کشور ندارم (اگرچه حرفهای صدمن یک غاز زیاد بلدم بزنم). ولی اگر هر مشکلی را که دیدیم به جای فحش دادن (یا لااقل بعد از پایان فحش دادن ها) به راه حلش فکر کنیم، قطعا مشکلات کمتر می شود.

 

محسن ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

سرعت انتقال اطلاعات و نسخه های گیاهی

نزدیک به یکسال است که در Silicon Valley زندگی می کنم. اینجا مشهور به این است که زادگاه بسیاری از فن آوری ها و نوآوریهای نوین مخصوصا در عرصه صنعت الکترونیک و اینترنت است. میزان استفاده از فن آوری اطلاعات در انجام کارهای روزمره، اداری و صنعتی در مقایسه با ایران و شاید بسیاری از دیگر کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه، خیلی بیشتر است.

به همین دلیل چند اتفاق کلان در سطح اقتصاد و صنعت رخ داده است. به نظر من مهمترین اثر استفاده از فن آوری، سرعت و دقت انتقال اطلاعات است. سرعت انتقال اطلاعات در سرعت رشد و پیشرفت اثر شگرفی دارد.

اگر این سخن را ادامه بدهم یک سخنرانی حسابی میشود از تویش درآورد. ولی من این مطلب را شروع کردم که یک داستان بگویم وبس:

 

چند ماه قبل من یک غذای بدی در یک رستوران خوردم که باعث شد دل درد بگیرم. صبح روز بعد که از خواب پاشدم رفتم دستشویی، گلاب به روتون، روم به دیوار، سر وصدای بدی ایجاد شده بود. ما یک پنج دقیقه ای در دستشویی بودیم. خلاصه کنم. سرعت انتقال اطلاعات اینقدر زیاد بود که وقتی ما آمدیم بیرون، هنوز دوقدم از در فاصله نگرفته بودیم که شنیدم علیا مخدره نسخه های لازم برای مداوای مزاج به هم ریخته ما را از تهران دریافت کرده اند و مادر خانم محترم هم پیام داده اند که نگران نباشید، میگذره خوب میشه.

محسن ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()    +

بازگشت

چهارماه است که اینجا چیزی ننوشته ام. در این چهارماه یکی از بزرگترین تغییرات زندگی ام رخ داده است. بسیاری از تحولات بزرگ کشور هم در این چهار ماه رخ داده است. چندین مطلب سیاسی و اجتماعی داشتم برای نوشتن که گاهی به خاطر ترس از حکومت، گاهی از سر تنبلی، گاهی به خاطر پریشانی فکر ننوشتم. در نهایت کاری نکردم که بخاطرش خوشحال باشم. حالا دارم فکر می کنم که آیا منطقی است دوباره شروع به نوشتن کنم؟ یا اینکه دوباره از دوهفته دیگه سرم شلوغ می شه و نمی تونم بنویسم؟

محسن ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

عزم

حضرت علی می‌گوید: خدا را آنجایی شناختم که آنچه برایم بسیار محکم و استوار می‌نمود، سست شد. به عبارتی آنجا که از چیزی بسیار مطمئن بودم ولی اطمینانم درست از آب در نیامد، یا اطمینان به انجام شدن کاری که انجام نشد یا اطمینان به امکان پذیر نبودن امری که رخ داد.

 در این پروسه رفتن از مملکت هم من چندین بار دچار چنین وضعیتی شدم. اموری بود که گمان نمی کردم رخ بدهد ولی رخ داد و مواردی بود که یقین داشتم انجامش خواهم داد ولی از دستم خارج شد و نتوانستم کاری بکنم.

حالا هم یقین دارم که آنچیزی که گمان می‌کنم حتما رخ خواهد داد فقط با قدرت خداست که امکان پذیر است. مثلا اینکه من ده دوازده روز دیگر در هواپیما به سمت شیطان بزرگ در پرواز باشم!

به هرحال شروع کرده‌ام به خداحافظی با فک و فامیل و دوست و آشنا. از برخی بصورت حضوری و برخی بصورت تلفنی و ایمیلی. یک سفر ٢۴ ساعته هم رفتم مشهد،‌ جای همه عاشقان امام رضا خالی، زیارت کردیم و به چند نفر فامیلی که آنجا داریم سری زدیم و سریع برگشتیم. اتفاقا عجیب بود که هواپیما سقوط نکرد. عجیبتر اینکه هواپیمای برگشتمان تاخیر هم نداشت! در راه رفت ۴ ساعت تاخیر خورد!

ماه رمضان از شنبه شروع می شود و یک عده را در مراسم افطاری‌های خانوادگی و دوستانه خواهم دید و یک عده دیگر هم در برنامه‌های غیر افطاری. به هرحال از همه هزاران خواننده این وبلاگ هم خداحافظی می کنم و خوشحال خواهم شداگر کسی در قاره آمریکای شمالی اشتباها این صفحه را دیده است، اشتباها خودم را هم ببیند. به هرحال ما آنجا غریبیم.

محسن ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

بیکاری

امروز آخرین روز کاری رسمی من در این شرکت بود. کم دلم گرفته بود. البته می‌دانستم که در دو سه هفته آینده همچنان باید به اینجا سر بزنم که با میل و اشتیاق خواهم آمد. ولی به قولی «دیگر با کت و شلوار نمی‌آیم». در حقیقت فکر نمی‌کنم که دیگر در ایران کت و شلوار بپوشم. رفت تا مدتها بعد.

اولین بار در زمستان ٨٣، هنگامی که هنوز از تز فوق‌لیسانسم دفاع نکرده بودم با این شرکت و مدیر اتریشی آن زمان آشنا شدم. چند ماه (تا اواسط تابستان ٨۴) نیمی از وقتم را اینجا می‌گذراندم و نیمی از وقتم را در یک شرکت مخابراتی مشغول سرو کله زدن با یک آنتن آرایه‌ای روسی بودم. پس از این چند ماه تصمیم گرفتم که از حوزه مهندسی برق و گرایش مخابرات که نزدیک به هفت سال در آن سیر کرده بودم جدا بشم و به بازار مشاوره امور مالی و اقتصادی پا بذارم. کاملا صفر کیلومتر بودم. به همین دلیل به شدت سوال می‌پرسیدم و البرشت را بدبخت کردم. ولی - به اعتراف همه مدیران شرکت (که دوتا بودند و یکیش بابام بود!) - خیلی سریع پیشرفت کردم. یادگرفتم و نبض کار دستم آمد.

حالا بعد از چهار سال و نیم دارم از شرکت جدا میشم. درحالیکه نه تنها خودم مدیرعامل شده‌ام، بلکه سهامدار هم هستم. فراز و نشیب‌های زیادی را گذراندیم و همکاران بسیار خوب (و بعضا نه بسیار خوب) زیادی داشتیم که رفتند یا هنوز هستند.

بالاخره این هم یک فصل از زندگی من بود که تمام شد. فصلها قبلی را که مرور می‌کنم، بیشتر نگران پایان این داستان می‌شوم چقدر سریع گذشت فصل کودکی - تقریبا چیزی ازش یادم نیست. کلا من آدم پر خاطره یا پر مخاطره‌ای نیستم. ولی دو سال از کودکی‌ام که در جایی گذشت که اثرش در تمام عمرم باقیست. چقدر سریع‌تر گذشت نوجوانی و دوران دبیرستان. دوره لیسانس به سرکشی و سروصدا گذشت. دوره فوقش به نامزد بازی و تازه دامادی و درس و درس و درس. و الان هم یک فصل دیگر تمام شد: شرکت MES.

محسن ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

اا هههم

باسلام خدمت ملت شهیدپرور

همانطور که میدانید ما اساسا و اصولا به این دلیل شروع کردیم به وبلاگنویسی که مشکلات اسلام و مسلمین و مملکت را حل کنیم. بعد دیدیم وبلاگ نویسی برای خودمان دارد مشکل‌ساز می شود و بعضا شرش یقه‌مان را هم گرفت. (البته سوتی از خودمان بود). بعد دیدیم دوستان دارند رفتارشان را با ما بر اساس نوشته‌هامان در وبلاگ تنظیم می‌کنند. در نتیجه در یک مرحله‌ای که وبلاگ ما نزدیک به چهارسال از عمر گرانبهایش گذشته بود، ناگهان تعطیل شد، بلکه از صحنه روزگان هم محو شد.

بعد دیدیم کرم‌مان ننشسته است! دوباره وبلاگ زدیم. در کمال تعجب همان دوستان قبلی دوباره پیدایش کردند! نامردها! شما که اینقدر می‌خواندید، چرا کامنت نمی‌گذاشتید؟

خلاصه این شد که دوباره یک مدتی زیپ دهنمان را کشیدیم.

حالا که آمدیم دوباره بنویسیم، ناگهان کل مشکلات اسلام و مسلمین و مملکت در عرض یک ماه حل شد و اساسا واصولا مشکلی نماند که ما بخواهیم در وبلاگ نویسی حلش کنیم، جز همین کرم.

محسن ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

وبلاگ

خوب هیچی ندارم بنویسم. چیکار کنم. مگه زوره.

محسن ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()    +

اسفندماه

امسال از نظر بودجه کاری خیلی سال خوبی نبود. ولی سال بدی هم نبود. به اکثر اهداف حداقلی بودجه رسیدیم و به اکثر اهداف رشدی بودجه نرسیدیم. سود داشتیم ولی خیلی کمتر از پارسال. در نتیجه تقسیم سود و پاداش هم کمتر خواهد بود. در نتیجه کسانی که پارسال خیلی از وضعیت لذت بردند و استفاده هم کردند، امسال احساس می کنند که چون البرشت رفته، ما داریم گدا بازی در می‌آریم. ولی در واقع اگر البرشت هم نمی‌رفت، وضع همین بود.

ولی چیزی که وادارم کرد امروز دوباره وبلاگ بنویسم این اسفندماه است. خدائیش خیلی رفتارهای ما در اسفند ما عجیب و غریب است. در کار شخصی خانه و خانواده هزارتا کار عقب افتاده و خاک خورده را می خواهیم درست شب عید انجام دهیم. (مثل من که ماشینی را که یکسال پیش قسطش تمام شده بود، تازه الان می‌خوام برم سند بزنم)

در کار بیزینس هم همه برنامه‌هایی که مدتها پشت گوش انداخته‌ایم و تمام کارهایی که به بهانه‌های مختلف انجام نداده‌ایم باید در این ماه نه تنها شروع شود، بلکه به نتیجه برسد و نهایی شود و تحویل رئیس داده شود.

امروز من بعد از مدتها کسادی بازار، دوتا قرارداد امضا کردم که هردو تاکید دارند کارشان زودتر شروع شود و بلکه تمام شود و تحویل داده شود. وقتی می گویی "اون ور عید" انگار داری بهشون فحش می‌دی. انگار داری پولشون رو می‌دزدی. می‌گم دو هفته مونده به عید بعدش هم دو هفته تعطیله پس مرحله اول کار که پس از سه هفته باید تحویل بدیم، می‌افته نیمه دوم فروردین. می‌گه شما مرحله اول رو قبل از عید تحویل بدید، بعد هم از هفته دوم بیایین سر کار که تا آخر فروردین مرحله بعدی هم تمام بشود.

آنقدر همه عجله دارند و فشار می‌آورند که خدا می‌داند. با خودم فکر می‌کردم که اگر در طول سال به این شرکت‌های دولتی زنگ بزنیم هیچوقت جواب نمی گیریم. اگر در فروردین زنگ بزنیم مرخصی هستند، در اردیبهشت مشغول دید و بازدید عید هستند،‌در خرداد مشغول بستن حسابها و احیانا تغییرات مدیران، در تیرماه مشغول برگزاری مجمع عمومی، در مرداد مرخصی تابستانی، در شهریور مشغول تهیه گزارش سه ماهه اول، در مهر و آبان مشغول برگزاری سمینار و کنفرانس، در آذر مشغول بازاریابی با MES، در دی و بهمن مشغول تهیه گزارش سه ماه دوم، در اسفند مشغول ارزایابی داخلی، ارائه راه حل، شناسایی مشکلات، شناخت عقب ماندگی از بودجه، ارائه راه حل پر کردن کارنامه سال، مشغول خرج کردن باقیمانده بودجه، در صدد تهیه گزارش سه ماه سوم، شروع به کار برای برنامه هایی قراربوده در تابستان گذشته انجام شود و ... الی اخر.

در این میان اضافه کنید تعطیلات بین هفته و بین التعطیلین،کم کاری در رمضان، روضه در محرم و صفر، مسافرت حج.

 

بابا. به جای اینکه در اسفند ما را دق بدهید، در یازده ماه دیگر سال کار کنید.

محسن ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()    +